شاهدخت سرزمین ابدیت

اعداد و کلمات برای هرکس مفهوم خاصی دارند.مثل22/9/1370 که به قول فروغ روز فتح من است...فتح.

اما این تنها ثبت چند عدد به اصطلاح با معنا در دفترچه ای کوچک به نام سه جلد یا شناسنامه است.

تولد من در لحظه ی شکفتنم هست...در همین لحظه...همین حالا...

به سان همان پری کوچکی که هر روز صبح از یک بوسه متولد می شود و هر شب از یک بوسه میمیرد.

و زندگی من فتح لحظات بین دو بوسه است.

اما به وقت و زمان زمینی ها که زمان را پدید آوردند...نه ببخشید گذر زمان را :

سه شنبه 22 آذرماه میلاد تن من است و به حساب و کتاب سه جلد دومین دهه ی زندگی ام پایانی آهسته و آرام دارد و گام در سومین دهه می گذارم با روحی سرشار از زندگی.

این روز شاید یادآور نیمه شبی زیبا و سرد و شاید بارانی است که دختری مفتوح شد و فتح کرد تمامی لحظاتی را که در ازل نوشتند برای اوست.

و بار دیگر هوای برفی-بارانی خدا را با تمام وجود به صندوقچه ی سینه فرو می برم و فریاد میزنم...تولدت مبارک دخترک پنج ساله ی همیشگی.بغل

پ.ن:از همه اونایی که تولدم رو پیش پیش تبریک گفتند یا قراره پس پس تبریک بگند یا به موقعشنیشخندخیلی خیلی ممنون

 

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

تو را که می خوانم....گویی خودم رامی خوانم که از سرزمین ابدیت و جاودانگی برای پوریا نامی میگذرم....و او تنها به خودش میاندیشد و به آرزوهای دور و درازش....

خودخواه نیست....به راستی خودخواه نیست این پوریا نام عجیب, کوچک,عظیم و کودکانه اندیش من...

تنها گرفتاراست.گرفتار آرزوهای دور و درازی که باسرشتش مخلوطشده است.

داستان من داستان همان باغ گل سرخی است که پوریایی درپی نجات من از یادگار ماندن جای زخمی ستاره شکل است و منی در پی نجات پوریا...

به راستی شکوه این قصه از کداممان است؟!...از توست پوریا یا از من؟

از تویی که آرزو میکنی تا از خوشی های جهان سیراب شوی؟!...از تویی که مراآرزو می کنی و من بزرگترین آرزوی توام؟!...

یا از منی که هر غروب از جای زخمی اسرارآمیز که اینبار نه به روی پایم که به روی قلبم است زجر می کشم و برایت می گذرم از هر آنچه به آن تعلق دارم؟!...

آفتاب غروب می کند هنوز...با شکوه و گرم و آرام

و من هنوز گرفتار زخمی بر پاشنه ی پا می باشم که غروب ها را بی تو برایم دردآورتر کرده است.

اما از آن زمان به بعد نمی یابم تو را...

پوریا نام من...من خودم می خواهم که بیمار این سرگردانی به دنبال تو گشتن باشم.

پس خواهشی دارم...من به دنبالت می گردم اما....اما تو پیدا نشو!!!

اگر پیدا شوی....دیگر تمام پرسه زدن هایم,تمام چشم به راهی هایم و انتظارم را بی دریغ نثار که کنم؟!....

پ.ن:ماه آخر پاییز هم شروع شد....پاییز من.شمارش معکوس برای باز متولد شدنم...لبخند

نوشته شده در ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

تا حالا گم شدی؟!

یه گمشده حس عجیبی داره...

رفته بودم موزه ی رخشویخانه که یه کوچولو با موهای فر و چشمای سبز...مثه فرشته ها بود...شاید ۳ یا ۴ ساله...گم شده بود

گریه می کرد و دنبال مامانش می گشت.

بقلش کردم و باهاش حرف زدم و اسمش و پرسیدم...

اسمت چیه فرشته کوچولو؟ آنیتا

باهاش دوست شدم و منم اسمم رو گفتم... باهاش دوست شدم...

حس خاصی داشتم...شاید منم این حس و داشتم که گم شدم

ما هم رو پیدا کردیم و احساس امنیت رو...

گریه اش قطع شد...مامانش و پیدا کردیم

ولی...

من هنوز پیدا شدم؟

آنیتا بیا خواهشا منم پیدا کنیم...من همون مدت کوتاهی که پیشت بودم حس خوبی داشتم

بیا منم پیدا کنیم...

نوشته شده در ٢٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |