شاهدخت سرزمین ابدیت

برف هایی که آب می شوند...

ناودان هایی که می نوازند...

می نوازند شعرهایی از اعماق کودکی و گذشته...

سپید...سپید...سپید

سپید چون برف...حتی نگاهش هم سپید

پیرمردی خمیده همچون همه ی پیرمردها.یک تعریف کلیشه ای:کلاه و عصا و کت و شلواری تمیز و کمری خمیده و چشمانی....خسته...

چشمانی خسته از به دنبال چون تویی بودن.

نگاهت که می کند , نمی دانی تو را می بیند یا مانند شیشه ای بدون زنگار در برابر دیدگانش قد علم کرده ای و هر تابش نگاهش از وجودت عبور می کند و به چیزی در ورای تو می نگرد!

سرش را نیمه بلند می کند و چشمان خسته اش را به تویی که چون گمشده اش هستی می دوزد.نگاهش خالی است...و پر از سوال!!!

شاید تو را تصویری از دخترکی می بیند که روزگاری افسونش کرده بود!

شاید با چشمانش می پرسد که دختری شبیه به خودت را در 50-60 سال پیش سراغ داری آیا؟

و تو غوطه می خوری در تمام سوال های پرسیده و نپرسیده اش.

و تنها یک چیز بر لب می آورد...تو چقدر شبیه خاطراتم هستی!!!

                                                                                    و می گذرد...

پ.ن: شب های امتحان در خوابگاه حال و هوای گاه تلخ و گاه شیرینکی به من سر میزد.جای همه خالی...

 

نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

اعداد و کلمات برای هرکس مفهوم خاصی دارند.مثل22/9/1370 که به قول فروغ روز فتح من است...فتح.

اما این تنها ثبت چند عدد به اصطلاح با معنا در دفترچه ای کوچک به نام سه جلد یا شناسنامه است.

تولد من در لحظه ی شکفتنم هست...در همین لحظه...همین حالا...

به سان همان پری کوچکی که هر روز صبح از یک بوسه متولد می شود و هر شب از یک بوسه میمیرد.

و زندگی من فتح لحظات بین دو بوسه است.

اما به وقت و زمان زمینی ها که زمان را پدید آوردند...نه ببخشید گذر زمان را :

سه شنبه 22 آذرماه میلاد تن من است و به حساب و کتاب سه جلد دومین دهه ی زندگی ام پایانی آهسته و آرام دارد و گام در سومین دهه می گذارم با روحی سرشار از زندگی.

این روز شاید یادآور نیمه شبی زیبا و سرد و شاید بارانی است که دختری مفتوح شد و فتح کرد تمامی لحظاتی را که در ازل نوشتند برای اوست.

و بار دیگر هوای برفی-بارانی خدا را با تمام وجود به صندوقچه ی سینه فرو می برم و فریاد میزنم...تولدت مبارک دخترک پنج ساله ی همیشگی.بغل

پ.ن:از همه اونایی که تولدم رو پیش پیش تبریک گفتند یا قراره پس پس تبریک بگند یا به موقعشنیشخندخیلی خیلی ممنون

 

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

تو را که می خوانم....گویی خودم رامی خوانم که از سرزمین ابدیت و جاودانگی برای پوریا نامی میگذرم....و او تنها به خودش میاندیشد و به آرزوهای دور و درازش....

خودخواه نیست....به راستی خودخواه نیست این پوریا نام عجیب, کوچک,عظیم و کودکانه اندیش من...

تنها گرفتاراست.گرفتار آرزوهای دور و درازی که باسرشتش مخلوطشده است.

داستان من داستان همان باغ گل سرخی است که پوریایی درپی نجات من از یادگار ماندن جای زخمی ستاره شکل است و منی در پی نجات پوریا...

به راستی شکوه این قصه از کداممان است؟!...از توست پوریا یا از من؟

از تویی که آرزو میکنی تا از خوشی های جهان سیراب شوی؟!...از تویی که مراآرزو می کنی و من بزرگترین آرزوی توام؟!...

یا از منی که هر غروب از جای زخمی اسرارآمیز که اینبار نه به روی پایم که به روی قلبم است زجر می کشم و برایت می گذرم از هر آنچه به آن تعلق دارم؟!...

آفتاب غروب می کند هنوز...با شکوه و گرم و آرام

و من هنوز گرفتار زخمی بر پاشنه ی پا می باشم که غروب ها را بی تو برایم دردآورتر کرده است.

اما از آن زمان به بعد نمی یابم تو را...

پوریا نام من...من خودم می خواهم که بیمار این سرگردانی به دنبال تو گشتن باشم.

پس خواهشی دارم...من به دنبالت می گردم اما....اما تو پیدا نشو!!!

اگر پیدا شوی....دیگر تمام پرسه زدن هایم,تمام چشم به راهی هایم و انتظارم را بی دریغ نثار که کنم؟!....

پ.ن:ماه آخر پاییز هم شروع شد....پاییز من.شمارش معکوس برای باز متولد شدنم...لبخند

نوشته شده در ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |